مرد صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده است .

شک کرد که همسایه اش ان را دزیده باشد ،


برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت و متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود و مانند یک دزد که می خواهد چیزی را پنهان نماید ، پچ پچ می کند .

آن قدر از شک و تردیدش مطمئن شدکه تصمیم گرفت به خانه برود ، لباسش را عوض کند ، نزد قاضی برود و از او شکایت کند ،

اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را یافت ، همسرش آن را جابجا کرده بود .

مرد از خانه بیرون آمد و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود ، حرف می زند و رفتار می کند .

  • وصیت سگ

گویند: سگ گله اى بمرد . چون صاحبش خیلى آن را دوست داشت ، او را در یکى از مقابر مسلمین دفن کرد. خبر به قاضى شهر رسید. دستور داد او را احضار کنند و بسوزانند. زیرا او سگ خود را در قبرستان مسلمانان بخاک سپرده است . وقتى او را دستگیر کردند، و نزد قاضى آوردند، گفت : اى قاضى ، این سگ وصیتى کرده که مى خواهم به شما عرض کنم تا بر ذمه من چیزى باقى نماند.
قاضى پرسید: وصیت چیست ؟
آن مرد گفت : هنگامى که سگ در حال موت بود به او اشاره کردم که همه این گوسفندان از آن تو است . پس وصیت کن که آنها را به چه کسى بدهم .
سگ به خانه شما که قاضى شهر هستید اشاره کرد. اینک گله گوسفندان حاضر و آماده ، و در اختیار شما است .
قاضى با تاءثر و تاءسف گفت : علت فوت مرحوم سگ چه بود؟ آیا به چیز دیگرى وصیت نکرد؟ خداوند به نعمات اخروى بر او منت نهد و تو نیز به سلامت برو. چنانچه آن مرحوم وصایاى دیگرى داشت ما را آگاه گردان تابه آن عمل کنیم .
به این ترتیب چوپان از مرگ نجات یافت

  • معمای زن سه شوهره

سؤ ال : آن کدام زنى است که در یک روز از سه شوهر سه مهریه گرفته ، و در پایان روز بى شوهر است ؟
جواب : زنى باردار که از شوهرش طلاق گرفته و پس از ساعتى وضع حمل کند، مهرش را به طور کامل دریافت نماید، و عده اش با وضع حمل تمام است . پس به نکاح شوهر دوم در آید و قبل از عروسى طلاق بگیرد و نصف مهرش را اخذ کند، و غیر مدخول بها عده ندارد. آنگاه شوهر سوم پس از عروسى بمیرد و زن مهرش را بگیرد

  • ازداوج مادر و فرزند

عاصم بن حمزه گوید: صداى جوانى را شنیدم که مى نالید ومى گفت : یا احکم الحاکمین ، بین من و مادرم حکم کن .
عمر گفت : چرا به مادر خود نفرین مى کنى ؟
گفت : مادرم نه ماه مرا در شکم خود حمل کرده و دو سال به من شیر داده است . اکنون که رشد کرده ، و خوب و بد را از یکدیگر تمیز داده ، دست راست را از چپ باز مى شناسم ، مرا طرد و از خود نفى مى کند ، و مى گوید مرا نمى شناسد.
عمر دستور داد مادرش را احضار کنند.
ماءموران آن زن را به همراه چهار برادرش ، و چهل نفر دیگر آوردند. همگى گواهى دادند این زن فرزندى ندارد و شوهر نکرده است ، و این جوان پسر دروغگوئى است که مى خواهد این زن را در میان عشیره خود رسوا کند.
عمر گفت : اى جوان در مقابل شهادت ایشان چه مى گوئى ؟
جوان : بخدا سوگند، آن زن مادر من است . و ادعاى خود را تکرار کرد.
عمر: اى زن این جوان چه مى گوید ؟
زن سوگند یاد کرد که آن پسر را نمى شناسد.
عمر: آیا بر گفته خود شاهد دارى ؟
زن : آرى این چهل نفر شهود من هستند.
آنان نزد عمر گواهى دادند که او هرگز ازدواج نکرده است .
عمر دستور داد: پسر جوان را زندانى کنند و از شهود تحقیق بعمل آید. اگر عدالت آنان احراز شد بر این پسر جوان حد مفترى بزنید.
هنگامى که جوان را به سوى زندان مى بردند، امیرالمؤ منین علیه السلام ایشان را ملاقات کرد.
جوان فریاد زد: اى پسر عم رسول خدا، من جوان مظلومى هستم و ماجرا را براى حضرت نقل کرد.
حضرت امیر فرمان داد: او را نزد عمر برگردانند تا در حضور وى ، حضرت میان این جوان و آن زن حکم فرماید.پس سخن زن و شاهدان او را شنید. همه سخن اول خود را تکرار کردند.
حضرت فرمود: امروز میان شما چنان قضاوت کنم که مرضى خداوند باشد.
خطاب به زن فرمود: آیا ولى دارى ؟
گفت : آرى ، اینان برادران من هستند.
پس به آنان فرمود: آیا شما به هر چه حکم کنم راضى مى شوید ؟
گفتند : آرى .
آنگاه حضرت فرمود: من خدا و همه شما را شاهد مى گیرم که این جوان را به این زن به چهار صد درهم تزویج کردم . سپس به قنبر فرمود: برو دراهم را بیاور، به این جوان بده . به جوان نیز امر کرد آن دراهم را در دامن این زن بریز، دست او را بگیر و برو، و نزد ما باز نگردى مگر غسل جنابت کرده باشى .
چون زن این سخنان را شنید، فریاد کشید: النار النار و خطاب به امیرمؤ منان کرد: آیا مى خواهى مرا به پسرم تزویج کنى ؟ بخدا سوگند، او پسر من است .آنگاه حقیقت را گفت . برادرانم مرا با مرد پستى تزویج کردند و من از آن مرد این پسر را آوردم .شوهرم از دنیا رفت .و زمانى که پسرم به سن بلوغ رسید، برادرانم گفتند: باید او را از خود طرد کنم . و من از ترس آنان چنین کردم . بخدا سوگند، او پسر من و دلم برایش کباب است .
سپس آن زن دست فرزند خود را گرفت و براه افتاد.
در اینجا عمر با صداى بلند گفت : لولا على لهلک عمر
این مطلب با کمى اختلاف نیز در کتاب الغدیر، نقل شده است .

  • زنی با هفت شوهر

مردى با زنى ازدواج کرد که پنج شوهر قبلى او همگى مرده بودند.
پس از چندى شوهر ششم نیز بیمار، و مشرف به موت شد.
زن با اشک و آه گفت : عزیزم مرا پس از خود به که مى سپارى ؟
شوهر با خونسردى جواب داد: به هفتمى !

  • شب تاریک

در شبى تاریک دو نفر یکى بالاى تخت ، و دیگرى پائین تخت خوابیده بود. او که بالاى تخت بود، روى دوستش افتاد.
دوستش پرسید: این چى بود، افتاد ؟
گفت : چیزى نبود لباسهایم بود.
پرسید: پس چرا اینقدر سنگین بود؟
گفت : چون من هم داخل لباسها بودم .

  • تابه من کوچک است

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست . هر بار که مرد باتجربه یک ماهی بزرگ می گزفت ، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد . ماهیگیر با تجربه از اینکه آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود .

بنابر این ماهیگیر با تجربه پس از مدتی از او پرسید ، چرا ماهی های به به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟

مرد جواب داد آخر ابه من کوچک است

شرح حکایت : گاهی ما نیز همانند مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم چون ایمانمان کم است .

با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کن