پنچ گام عاشقی ...

گام پنجم؛اضافه کاری؛
رفته بودیم شناسایی به کمین عراقی ها برخوردیم.مجبورشدیم نماز صبح راهم در حال برگشتن بخوانیم.وقتی به مقر رسیدیم آفتاب طلوع کرده بود،همه از خستگی خوابشان برد به جز سیّد!
تاظهر نماز خواند و گریه کرد..ازش پرسیدم:چی شده؟چرا بی تابی؟ از گریه چشمانش سرخ شده بود. سرش را بالا آورد وگفت:دیشب نمازم شبم قضا شد...دلم برای خدا تنگ شده...
گام ششم:
به خدا گفتم:بیا جهان را قسمت کنیم.آسمان مال من،ابرهایش مال تو. دریا مال من،موجهایش مال تو. ماه مال من، خورشید مال تو.خدا خنده ای کرد و گفت:تو بندگی کن،همه چیز مال تو ،حتی من!!!

/ 0 نظر / 18 بازدید